پرنیان هفت رنگ

نمی دونم که شما چی فکر می کنین اما همیشه این بوده

سالها میان و میرن امسالم عیده یه سال نو رو شروع می کنیم

اما سال بعد هم میادش اونم میره سال بعدش میاد

ما در پس این کوچه موندیم نمیشه گفت چند سال اما سالهاست

که سالها دارن میرن با خاطره ماندیم سالها رو زیبا دیدیم

سال ها رو به یاد داریم چه شیرین چه تلخ اما همه رفتن مونده

سال های آینده که اونا هم میان راستی هیچ فکر کردین

یادش به خیر سال قبل ؟ آره یادش به خیر چه سالی بودش

انشا الله سال پیش رو هم سال خوبی باشه پر از

خوشی ، موفقیت و خاطرات خوب

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٧ ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط ابراهیم مقدمی شکوفه()

از امروز می خوام یه کار مشترک انجام بدم اونم به

این خاطره که این وبلاگ رو من از یه دوست هدیه گرفتم

واسه همینم می خوام از این به بعد همه تو ادامه فعالیت این

وبلاگ من رو کمک کنن حالا از کسانی که می خوان کمکم کنن

می خوام که نظرشون رو بدن تا من هم بدونم که چه

کاری رو انجام بدم ممنون می شم.

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٧ ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط ابراهیم مقدمی شکوفه()

سلام بازم عید اومدش امشب  چهارشنبه سوری هستش

اومدم تا اینبار این وبلاگ رو به روزش کنم این چند وقته اصلا 

وقتش رو نداشتم اما می خوام از این به بعد بشینم و این

وب لاگ رو همش به روز نگهش دارم . 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٧ ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط ابراهیم مقدمی شکوفه()

گام های خسته ام نشان از اوج دردم دارند

در میان مشکلات تنها ایستاده ام  کسی مرا درک نمی کند

کمک می خواهم یاریم کنند اما نگویند که یارت بودیم یاریت

کردیم .منت یاری رسان برایم سخت است و

 میدانم این روزهای سیاه روزی خواهند رفت

 آفتاب زیبا بر زندگانی من خواهد تابید و زندگی من را سرشار از

خوشی خواهد کرد دلواپسی هایم روزی به پایان خواهد رسید

ومن در اوج قله موفقیت خواهم نشست و  شادمان خواهم شد 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢۸ ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط ابراهیم مقدمی شکوفه()

امروز بعد از مدتها اومدم تا پرنیان رو به روز کنم

راستش این وبلاگ رو من هدیه کرده بودم به آقا ابراهیم

و امروز هم به درخواست خودشون اومدم اینجا تا هم یه خبر

خوبو به دوستای عزیز بگم و هم یه جشن مختصر واسه نامزدی

 ایشون ترتیب بدم  خیلی خوشحالم که تو این وب از روز اول

فقط جشن داشتیم از طرف خدم بهترین آرزوها رو واسه آقا

 ابراهیم و همینطور همسر خوبشون دارم  امیدوارم سالهای سال

با همدیگه به خوبی و خوشی و باعنایت خدای مهربون

شاد و خوش باشن و صدای خندشون همیشه شنیده بشه و

 امیدوارم که نوه هاشون یه روز بیان اینجا و سالگرد ازدواج

پدر بزرگ و مادربزرگشونو جشن بگیرن راستی عروس خانوم خوشگل

 چند کلمه هم به شما بگم مواظب آقا داماد مهربون باشی و بدونکه تو

میتونی خیلی چیزا رو بسازی برای هر دوتون آرزوی خوشبختی میکنم

کاری از دستم بر نمیاد فقط یه دست گل تقدیمتون میکنم

 

 لطفا هر کی اومد تو این مهمونی واسه این خانواده جدید

دعا کنه که خوشبخت باشن همیشه

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢۳ ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط مهاجر شکوفه()

میشه ساده نوشت که چطور بشه . می شه ساده شمرد

می شه از همه چیز ساده گذشت درست مثل ابری که جلو آفتاب

رو می گیره اما وقتی که حرف دل آدم خشکید دیگه نمی شه کاریش کرد

می شه یه بغض می شه یه درد می شه یه غصه

میشه همونی که نمی خوای باشه یه روز میایم آشنا می شیم با هم

یه روز می خوای بگی حرف دلت رو اما نمی دونی چی بگی  نمی دونی به کی

بگی حرف دلت رو شاید هم اصلا نشه به کسی گفت

چون کاری نمی شه کرد باید ساخت باید شد باید باید نمی دونم تا

چه وقت اما باید با شرایط ساخت رنج رو به جان خرید درد رو

تحمل کرد غصه رو فراموش کرد بغض رو شکست و باید بشی همونی که

بودی همونی  که همه می خوان اما وقتی که هستی همه

نمی دونن که همونی یه جوره دیگه می خوانت همونی که هستی می خوانت

چه اشتباهی کردن آدما تو رو اونجوری که هستی قبول ندارن 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٩ ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط ابراهیم مقدمی شکوفه()

نمیدونم از کجا شروع کنم اما اینو می دونم که یه چیز رو از دست دادم

یه چیزی که تا الان بهش فکر نکرده بودم خیلی ها هستن که می دونن چی کار کنن

خیلی ها هم هستن که تو دو راهی می مونن نمی دونم کسی هم مثل من هستش

آره.. هستن آدم هایی مثل من که کسه دیگه ای زندگشون رو رقم می زنه

وای یادمه روزای پاییزی وای یادمه غشق دوران سادگی یادمه اون همه دل وابستگی

اما نمی دونم چرا یهو همه چیز به هم خورد درست مثل افتادن بشقاب چینی

همه چیز از بین رفت اون همه آرزو اون همه عشق

اون همه وفا اون همه یک دلی همه یهو پر کشید رفت و واسه یکی دیگه شد

چشای خستم مال خودم شد اون چشا هم پشت به من شد رفت تو نخ رخ یکی دیگه

آه دلم دلم دل خسته ام واسه خودم بمون    اما اینم نشد شاید بشه یه جوری آروم شد اما

نمی دونم چرا یهو اینجور شد . خوش به حال پرنده که پر پرواز داره می ره جایی که

دست آدمایی مثل ما به اون نرسه

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۸ ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط ابراهیم مقدمی شکوفه()

داشتم از قصه دق می کردم نمی دونستم چیکار کنم

به پسر عمه ام گفتم علی بیا بریم بیرون یه دوری بزنیم .آخه من و اون

زیاد با هم بیرون می رفتیم و اکثر اوقات با هم بودیم  علی گفت:

یه چند دقیقه صبر کن  الان میام . من رفتم تو حیاط و کفشام رو پوشیدم و

منتظر علی شدم تو دلم می گفتم چرا لفتش می ده

پس چرا نمیادش اینو می دونستم که علی با مو هاش زیاد ور می ره و به اونا

زیاد حساس تو همین فکرا بودم که دیدم علی اومد بهش گفتم:

تو کجایی پسر چیکار می کنی هر وقت تو به من می گی بریم بیرون

من زود آماده می شم .علی جلود اومد و با دستش زد تو پشت من و بهم گفت

آخه پسر اینجوری دخترا بیشتر بهم نگاه می کنن .منم یه نگاهی بهش انداختم و

دیدم  موهای بلندش رو که یه دست زده بودش بالا و به زیبایی داده بودش عقب رو

هی تکون می ده و به من پوز میادش

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢٢ ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط ابراهیم مقدمی شکوفه()

DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

جغدی که آوازش بوی دل کندن میدهد و به آدمهایی که عاشق دل بستنند میگوید آن چه نپاید دل بستگی را نشاید آواز من یاد آور طعم تلخ حقیقتی فراموش شده است عاشق باش اما دل نبند دل نبستن سخت‌ترین و قشنگ‌ترین کار دنیاست.


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

اسفند ۸٧

مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧


آرشیو موضوعی

 
نویسندگان

مهاجر
ابراهیم مقدمی
آرام آبی
ابراهیم مقدمی


پیوندها

عموزنجیرباف
و خدایی که در این نزدیکیست
قصر
جدیدترین مطالب و بهترین عکسها
جوکهای تصویری
عاشقانه های دریا
تکاپو
زندگی،عشق ودیگرهیچ
موبایل دانلود
آموزش کسب درآمد از اینترنت
چه دعایی کنمت بهتر از این: خنده ات از ته دل, گریه ات از سر شوق
زندگی من
روزگـار قـوامـی
ستارگان سمپادی
حافظ خلوت نشین
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin